جنگ

سلام

{امروز ٣٠ شهریور ماه ١٣٨٩ میباشد.از فردا که میشه ٣١ شهریور حال و هوای برنامه 

تلوزیون کلی عوض میشه.خب بله اگه حدس میزنید به خاطر بازگشایی مدارس کلی

کلیپ (موسیقی تصویری),ترانه(همون سرود که سابق میگفتیم اما الان دیگه نمیگیم),

قراره پخش بشه,کاملا درست میفرمایید.به خصوص ترانه مدرسه ها باز شده که یادتون

هست هرچند کلی نخ نما شده اما برای نسل ما دلچسب و خاطره ایه.

اما منظورم این شق ٣١ شهریور نبود,از فردا باز برنامه هامون به مدت یک هفته میشه

دفاع مقدسی!!!!!!!!!!!!!!اصلا نگران نشید ,فقط سرجمع یک هفته طول می کشه.خب

یک هفته هم که چشم بهم بزنیم تموم میشه و کو تا سال دیگه؟البته فراموش نکنیم

امسال هم همون فیلمهای تکراری دفاع مقدسی برای بار اشتباه نکنم بیستمین بار

(کمتر یا بیشترش رو به بزرگواری خودتون ببخشید)قراره از شبکه های مختلف سیما

پخش بشه.آخ یادم رفت بگم حواستون رو جمع کنید هر شبکه ای از سیما رو زدید

اون گوشه گوشه صفحه تلویزیون رو که نگاه کنید,یعنی بذارید درست نشونی بدم

معمولا هر شبکه ای آرم خودش رو گوشه صفحه به نمایش میگذاره که ما تلویزیونی ها

میگیم لوگو.حالا توی این هفته این گوشه دیگه هم میشه لوگوی دفاع مقدسی.

دیگه به بزرگواری خودتون ای ملت شهید پرور ببخشید دیگه,همش یه هفته است

دیگه یه جور تحمل کنید دیگه.

بالاخره چه میشه کرد یه هشت سالی این مردم جنگیدن,شهید دادن,تحریم کشیدن,

جوون دادند,حالا بد میشه در ظاهر هم که شده وانمود نکنیم ما هم تو یادمون هست

اون روزها رو دیگه!اصلا حوصلتون نگرفت این یه هفته تلویزیون ایران رو تعطیل کنید و

نبینید.}

تعجب نکنید این نوشته از راحله امینیان است.خدا وکیلی برای خیلی از ماها مگه غیر

این حرفهاست.؟تازه خوشبینانه ترین شقش رو عرض کردم.

مگه خیلی از ماها از جنگ و شهدا وهشت سال دفاع مقدس در عمل فراری نیستیم,

اما هر سال از اول هفته دفاع مقدس تا آخرش به فراخور اوضاع اجتماعی مون کلی

شعار تو بوق میکنیم و تحویل این مردم همیشه در صحنه و شهیدپرور میدیم؟

آخ گفتم شهید!؟همون ها که رفتند تا ما بمونیم,تا اسلام بمونه,تا ......................,

همون ها که رفتند تا من و شما الان بی خیالشون بشیم و هر کاری خواستیم

بکنیمدست آخر هم یا بگیم خوش به سعادتشون که رفتند و نموندند یا با بی رحمی

تمام بگیم میخواستند نرن,به ما چه !

همون هایی که توی صورت هر کدوم که دقیق میشی کلی امید و آرزو میبینی,امید

به زندگی ,به آینده .اصلا من به چه حقی به خودم اجازه میدم,بگم رفتند و جای خوبی

رو به خودشون اختصاص دادند پس با حسرت بگم خوش به سعادتشون!!!!!!!!!!!!!!

آره خوش بر احوالشون که با خدا خوب معامله ای کردند,تا مثل ماها نباشند تا

این اوضاع و احوال فعلیمون باشه. اما اونها حق زندگی نداشتند؟

هروقت خیلی دلم برای داییم تنگ میشه میرم گلزار شهدای چیذر,اما به خدای رحمان

و رحیم از خجالت نمیتونم ثانیه ای به عکسش خیره بشم.همه نگاهش و همه

نگاهاشون پر از سوال بی جوابه که هیچ حواستون هست به اسم ماها دارین چه

میکنید؟

واقعا حواسمون هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اما اونها خیلی بیشتر از اینکه ما فکر کنیم مراقب ما هستند.چند ماه پیش که

پدربزرگم به رحمت خدا رفتند رفتم بهشت زهرا,بخت یارم شد و رفتم سر مزار

شهدا.نمیدونم شهید پلارک رومیشناسید یا نه؟شنیده بودم قبرشون همیشه معطر

وخوش بو هست اما از نزدیک که دیدم و استشمام کردم فهمیدم هنوز همشون نگران

ما هستند,نگران نگرانی هامون.راستی میدونید چرا مزار ایشون همیشه معطر و

مرطوبه؟طبق تحقیق موثقی که کردم,ایشون در طول حضورشون در جنگ مسئولیت

نظافت دستشویی ها رو داشتند,به همین دلیل هیچ وقت بوی خوبی از ایشون به

مشام نمیرسیده!!متفکر

ای کاش تصمیم نمی گرفتم در این مورد چیزی بنویسم,به شدت به هم ریختم!

خدایا با وجود اینهمه نشانه دارم تو کدوم پرتگاه سرگردون پرت میشم؟؟؟؟

من بعضی وقتها برای بارانم قصه داییم و جنگ  و همرزم هاشون رو تعریف میکنم.

بعد بارانم با همون زبون بچه گیش میگه مامان فردا بریم پیش دایی اصغر و دوستاش؟

یادم باشه اینهفته به خاطر دل تنگ خودم هم که شده با باران برم پیش دایی اصغر و

دوستاش.وای ی ی ی!

خدایا فقط کمکم کن,بیشتر از همیشه. 

 

 

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اش

همیشه فکر می کردم شما از اون دسته آدمهایی باشید که فقط ظاهرسازی میکنه‘اما از وقتی با سایت شما و مطالب شما آشنا شدم کلی نظرم عوض شد.خداییش من روحلال کنید[گل]

مجتبی

سلام , ممنونم که به تمام کامنت ها جواب میدید , خانم امینیان شما در جواب به کامنت من فرمودید که (اگر جای هر چیزی سر جای واقعیش می بود‘اینهمه دلزدگی پیش نمی آمد!) به نظر شما جای واقعیه هر چیز کجاست ؟ اصلا چرا اونا فکر میکنن که ماشهیدارو رو فراموش کردیم ؟ چرا همیشه میگن خوشا به سعادت شهیدان کاش ما هم شهید میشدیم اگه راست میگن بگن خوشا به سعادت جانبازان [خنثی] پدر من جانباز شیمیایی جنگ هست [افسوس] با وجود اینکه 21 سالم هست و تو جنگ نبودم خوب میفهمم این چیزارو (صدای هر سرفه ی پدرم مثل گلوله ای هست که به قلبم میخوره ) اصلا هم به یاد آوریهای تکراریه این صدا و سیما نیازی ندارم ... [گریه]

شادي

خانم امینیان عزیزم ... ممنون که اینقدر زیبا مینویسید انشاالله دایی اصغر عزیزتون و همه شهدای عزیز با امام حسین (ع) و یارانش محشور بشوند و شفیع ما در آخرت باشن ....

ساره نیک بین

با سلام......[لبخند] سپاس از نوشته های دلنشینتون... بر خود می بالم از اینکه هموطنانی دارم که من رو با ایران و ایرانی غیور بیش از پیش آشنا می کنن... سال های جنگ در این دنیا حضور نداشتم و اون سال های سراسر غرور و افتخار رو درک نکردم اما بسیار خوشحالم که با نوشته های خواهر گل و نازنینی همچون شما به اون سال ها سفری می کنم... باز هم سپاس گذار....[گل][گل]

شيرازي

سلام چقدر حرفاي مسافر به دل مي شينه انگار بغضاي گرفته همه را مارو مي گن....انگار .... التماس دعا

خلیلی

سلام چقدر تاثیرگذار ممنون از شما

سیدابراهیم

یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چوپهنای دریا بدید که جایی دریاست من کیستم گراوهست حقا که من نیستم امروز با خودم گفتم یه سری به وبلاگ خانم امینیان بزنم ببینم چند نظر در مورد شهدا ارائه شده. بعد گفتم بی خیال اگر ببینم نظر ندادن یا نظرات خوبی ندادن اعصابم خورد میشه اما بالاخره وقتی مراجعه کردم یه حس خوبی بهم دست داد وبا خود گفتم خدایا ما چقدر مردم خوبی داریم که هنوز هم به تمام ارزشهاشون احترام میذارند ازهمه شماها تک تک ممنونم که هنوز هم غیرت ایرانی واسلامی در شماها وجود داره چه مرد چه زن.مخصوصا از خانم امینیان که واقعا با این کارها جوی را ایجاد میکنن تا عزیزان احساسات خودرا بروز دهند انشا الله همتون را در حرم حضرت معصومه دعا میکنم مخصوصا خواهر عزیزم خانم امینیان و باران کوچولوشون.

داستانک

جمع کنید این حرفهای تاریخ گذشته رولطفا چرا این حرف ها را میزنند مگر مال این آب وخاک نیستند؟ جمع کنید تا اون روزها رو به یاد آنها نیارید چون ازخجالت می میرند چون اون روزها مردهای آنها مثل موش توی سوراخ خزیده بودن وزن هاشون بچه هاشون و توی قفس کرده بودند مبادا هوس رفتن جنگ به سرشون بزنه شاید هم اونها رو فرستادن اونور آب جمع کنید این حرف ها رو زیرا اونها توی سختی مردن شریک نبودندوتوی اون شرایط از ترس قحطی شب وروز به فکر کشیدن ارزاق به زیر زمین های خونشون بودن مبادا از گشنگی بمیرن جمع کنید چون خیلی چشم به راه بودن ارتش دشمن بیاد واونها رو نجات بده غافل از سرنوشت زنی که توی سوسنگرد چهارصد سرباز دشمن بهش... جمع کنید اینحرف ها رو که حال اونها از رفتار خودشون به هم می خوره وتحمل شنیدن این حرف های زیبا رو ندارن باید توی غارها ومیون خفاش ها حرف های مورد علاقه این ها روشنید جمع کنید این حر فهای زیبا را....

مجتبی

سلام چرا مطلب جدید نمیگذارید ؟ [خمیازه]

بر بال نصیم

ببخشید این تاپیک قدیمیه ولی دلم نیومد نظر ندم [چشمک] راستی راستی شیتونیم گل کرده[خجالت] ______________________________________________[گل] یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ... * او نشست و باز هم نشست * روزها یکی یکی*از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا*از دعای او اثر نبود*هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او*با خبر نبود با خودش فکر کرد*پس دعای من کجاست؟*او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا من*راه را اشتباه رفته است!*پس بلند شد رفت تا به آن دعا*راه را نشان دهد*رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد*رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین*جاده های کهکشان*سبز شد او از این طرف، دعا از آن طرف*در میان راه*باهم آن دو رو به رو شدند دست توی دست هم گذاشتند*از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند وای که چقدر حرف داشتند برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود عرفان نظرآهاری[گل]