صد سال اول

سلام

از دلواپسیهام خسته شدم,ازدل نگرانیهایم کلافه شدم,از بس

دلشوره کشیدم بی تاب شدم.

راستش به تازگی فهمیدم از دست خودمم  خسته و کلافه و

بی تاب شدم!

باید بیشتر از همیشه برای خودم هم وقت بگذارم,وگرنه

معلوم نیست چه بر سرم خواهد آمد!؟

میدونید از خدا پنهان نیست پس از شما هم پنهان نمیکنم

به تازگی کشف جدید و جالبی کردم.تازه بعد از 32سال

عمری که از خدا گرفتم,متوجه شدم به تمام روزهایی که

از عمرم گذشته بابت تمام بی توجهی هام  نسبت به خودم

بدجور مقروضم!!!!!!!!!!!!!!

یه دوست بسیارعزیزی دارم که هر وقت باهاش هم کلام

 میشم کلی از مصاحبتش حالم خوب میشه, هروقت باهم از

سختیها و مشکلاتمون حرف میزنیم میگه نگران نباش

تمام سختیش 100سال اول زندگیه!و من کلی ذوق میکنم

که شکر خدا 32سالش گذشت,68سال باقی موندشم که

 دیگه رقمی قابل توجهی نیست.

متفکر                    سوال                 چشمک

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرازی

سلام دوست خوبم خسته نباشيد تعطيلات عيد من اگه خدا بخواد از دوشنبه شروع مي شه و ان شاءاله عازم سفر سوريه و كربلا هستم و مطمئنا اونجا شما و دختر گلتونو و همسر گراميتان را ياد مي كنم نمي دونم تا به حال مشرف شديد يا نه اگه رفتيد ان شاءاله باز هم قسمتتون بشه و اگه نرفتيد ان شاءاله به زودي زود مشرف شويد. پيشاپيش سال نو را خدمت شما و خانواده گرامي تبريك مي‌گم اميدوارم سال 90 سالي توام با موفقيت و سلامتي براي شما باشد.

آسمون رویا

سلام اصلا فکرشم نمی کردم که بلاگ به این جالبی داشته باشین... پس من چس بگم؟......80 سال دیگه مونده....[تعجب][تعجب][تعجب] پس بهتره بهش فکر نکنم اصلا... خوشحال می شم به من سر بطنید و نظرتون رو در مورد سوالم بدین... خوش باشین

یعاشق

سلام.خوب هستین؟میشه لطفا از خانم امیرشاهی بگوییدوواینکه کجا هستن؟و کی برمی گردن؟

غریبه آشنا

زندگي زندگي! آزرده ام آزرده ام آزرده ام دست بردار از سرم من غنچه اي پژمرده ام كاش مي شد كه بدانم چيستم يا كيستم دل به يغما داده ام يا دل به يغما برده ام فكر كن من با كدامين زخم ها زيباترم خنجري بر سينه ام يا خنجري بر گرده ام؟ كوچه ها سردند و دلگيرند و من ترسيده ام كوچه ها سردند و دلگيرند و من افسرده ام كي به آن خوشبختي موعود دستم مي رسد مي رسي روزي و مي بيني كه ديگر مرده ام

غریبه آشنا

اي كاش عمر ما چو موجی به دریا گذشت و رفت لحظه های شیرین چه زیبا گذشت و رفت خوب و زشت دنیا چو رویا گذشت و رفت بگذرد شب و روز که از ما اثر نباشد بس بیاید امروز که فردا دگر نیاید مه آمد شب مهتابی و پنهان نشد چو ابری که نمایان شد و باران نشد به دل سوز خزان ماند و نیامد بهار خطا رفته هم از توبه پشیمان نشد ای کاش ای کاش دو چشم خسته ی من گرید گاهی به کار بسته ی من ای کاش ای کاش فغانم می شنیدی ای کاش ای کاش به دادم می رسیدی دویدی به روی زردم ز بی قراری تو اشک خزان دیده روی من کردی آب یاری تو اشک به لب ها بیاور ای سینه هر چه داری تو آب ببار بر رخم تو ای دیده هر چه داری تو اشک ای کاش ای کاش دو چشم خسته ی من گرید گاهی به کار بسته ی من ای کاش ای کاش فغانم می شنیدی ای کاش ای کاش به دادم می رسیدی

باران

قلب تو کبوتر است بالهایت از نسیم قلب من سیاه و سخت قلب من شبیه... بگذریم دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خار دار پس تو احتیاط کن جلو نیا ، برو کنار توی این جهان گنده ، هیچ کس با دلم رفیق نیست فکر می کنی چار ه دلی که جوجه تیغی است ، چیست؟! مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم نیش می زند به روح نازکم تیغ های تیز مشکلم راستی تو جوجه تیغی دل مرا توی قلب خود راه می دهی؟ او گرسنه است و گمشده تو به او پناه می دهی؟ باورت نمی شود ولی جوجه تیغی دلم زود رام می شود تو فقط سلام کن تیغ های تند و تیز او با سلام تو تمام می شود.

باران

به خاطر همه ی آن وقت ها که کمکم می کردی به خاطر تمام حقیقت هایی که باعث شدی ببینم به خاطر تمام خوشی و شادی که به زندگی من آوردی به خاطر تمام مشکلاتی که درستشان کردی رویاهایی که باعث شدی به حقیقت بپیوندد به خاطر تمام به خاطر تمام عشقي که در تو پیدا کردم برای همیشه از تو ممنونم عزیزم ای شایستگان دلدادگی عظیم ، شما را چه کار با دلبستگی های کوچک ؟ آغوشی میخواهم، گرم، عاشق، ساده، متوجه. امنیتی در پناه بازوانی قدرتمند، بوسه هایی نرم بر گونه، آرامشی از جنس خواب. آغوشی گرم- متعلق به من همراه من مأمن من. نهایتی در نگاهی مهربان ابدیتی بی وقفه و موزون و جاری طلوعی دیگر گونه

باران

روبروی بهشت نشسته ام و جهنمی از دلتنگی با من است تا پل دستانت فرسنگها فاصله دارم بی تابم وخسته نسیم صبحگاهی همیشگی گونه خیسم را مچاله می کند بهشت کم کم روشن می شود سایه ها و سنگها یادت هست؟ آرامش را از یاد برده ام دراین جهنم هیاهو می آیی آیا؟؟ قایقبان منتظر ماست گویی تا بهشت آن سوی آب تنها چند بوسه و دقیقه ای آغوش گرم تو راهست تا تو اما ... ؟ دوستم داشته باش به پاکی اشک شوق دیدار دوباره به زلالی احساس با هم بودن که شادی های رنگ بودنم را با تو قسمت می کند به سرمستی نوای عاشقی که حجاب ظلمت درونی را از دیده ی تنهایی ام برمی کشد به یگانگی وجودی نازنین در فضای پر احساس الوهیت به صلابت نگاه سبز مترنم از شادی دوباره که شوق ماندن را در درونم زنده می کند... دوستت دارم به فراخهای افقهای پیموده در زیر پاهای آزرده ام در مسیر گامهای ناپیموده ی وصال به دل نشینی آوای طنین انداز عشق بر آینه رکودم به سبک بالی خیالی معطر در آسمان عواطف بی کرانم به شکوه فرجام شیرین فرزانگی در تضاد خواستهای کودکی که پاکی اش حسرت توبه را در جانم زنده می کند به سادگی یک کلام: دوستت دارم...!

باران

برای خواندن تو ! ای آیهء دانایی وضوی تفکر گرفته ام و به اقتدای آفتاب هستی را عاشقانه اقامه می کنم. سهم من از خداوند وامدار توست. پارو می‌زند صدايت به حركت درمي‌آيم واژه‌ها كه از دهانت جاري مي‌شوند . . . ! با تو هستم ای قلم! با تو ای همراه و ای همزاد من ... سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت شعرهایم را نوشتی دستخوش! اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟ ...

باران

کاش یادت نرود روی آن نقطه پر رنگ بزرگ بین بی باوری آدمها یک نفر میخواهد با تو تنها باشد نکند کنج هیاهو بروم از یادت...!!