عادت

دختر عزیزم سلام

هروقت حرف از عادت به میان میامد به این فکر میکردم,که ترک عادات اعم  از خوب یا بد برای ما آدم بزرگها سخت, یا نه بهتر بگم نشدنیه.

اما تو عزیز دل مامان چند روزیه که معادلات ذهنم رو در این مورد کاملا به هم ریختی!یادمه اولین روزهای تولدت از اونجایی که خیلی آروم نبودی به پیشنهاد مامانی تصمیم گرفتم برای کمی آرامش گرفتنت تو را با یه دوست به نام  پستونک آشنا کنم.البته عزیزم کاملا تحقیق کردم و با مشاوره گرفتن از دکترت این تصمیم رو گرفتم.

به هر حال تو کوچولوی دوست داشتنی مامان ,برای آروم گرفتن و خوابیدن عادت کردی پستونک بخوری.اما همیشه ترس داشتم که برای کنار گذاشتن این عادت باید چه کرد؟! روز به روز عادت تو شدیدتر میشد و نگرانی من هم بیشتر.

تا بالاخره چند روز پیش بعد از حدود دو سال ونیم تصمیم گرفتم به دوستی تو عزیزم و دوست نابابت یعنی پستونک که دیگه داشت خیلی خطرناک و به قول خودت غیر قابل تتنتلل(کنترل)میشد خاتمه بدم.مونده بودم چه کنم؟آخه خیلی کوچولویی و وقتی آدم بزرگها ترک عادت براشون خیلی وقتها نشدنیه, اونوقت تکلیف تو کوچولوی دوست داشتنی چی بود؟!

اما همه زندگی مامان بهم ثابت کردی هیچ کاری نشدنی نیست. تو باز هم مامانت رو غافلگیر کردی و بهم فهماندی ,ترک عادت سن  وسال نمیشناسه فقط اراده میخواد.وقتی متوجه شدی که دیگه مامانت جدی از پایان دوران دوستیتون حرف میزنه ,صلاح ندیدی مثل خیلی از ما آدم بزرگها اصرار به تکرار رفتارت کنی. هرچند شب اول جدایی برات سخت گذشت اما در اوج ترک عادت با غرور قشنگت حتی وقتی ازت پرسیدم چی میخوای؟گفتی هیسی حابم می آد.(هیچی خوابم میاد)

تو معنی خواستن توانستن است را به من در عمل نشون دادی, تا تلنگری باشه برای تامل بیشتر تا خیلی از رفتارهای اشتباهمون رو به حساب عادت و عدم توانایی در ترک عاداتمون نگذاریم.

دخترم, تو و همه هم سن و سالهای تو فقط اسم کودک رو یدک میکشید, در حالی که به حق عاقلتر از خیلی از ما آدم بزرگها هستید که این البته هم خوبه و هم بد.

باران مامان ,به خاطر داشتنت خوشحالم و البته شکر گذار خدای مهربونی هستم که تو رو بهم هدیه کرد.

خدایا بیشتر از همیشه مراقبم باش تا در تربیت بارانم محکم قدم بردارم.

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

بازم سلام امشب اخبار 20:30 چه کرد خیلی خوشم اومد [نیشخند] حرف دلمون رو زد به خدا (قربان در سیما...) ساعت 8 شب عید قربان قراره حسابی شاد باشیم !!! شبکه 1 نورمن- شبکه 2 راز بقا -شبکه 3 تبلیغات -شبکه 4 اخبار -شبکه 5 لورل و هاردی... روح این مرحومان (نورمن , لورل و هاردی , چارلی چاپلین و... ) شــــاد که اگه اینا نبودند این صدا و سیما ی محترم چه کار می خواست بکنه واقعا ؟ [خنده] آقا اصلا چه معنی داره کسی موقع عید تلویزیون نگاه کنه [ابرو] تلویزیـــون نگـــــاه میکنید !!!وقــــت مــارا میـــــگیـــــرید؟ باید پاشین برید خونه ی دوست و فامیل عید دیدنی [نیشخند]

داستانک

وقتی گفتند چادر بزنید ما نزدیم . همه چادر هایشان را برپا کردند آن وقت ما با توجه به موقعیت چادرها در بالاترین قسمت تپه چادرواحد دیدبانی را بر پا کردیم .جائی که ................................... قدم رنجه کنید مطالعه فرمائید http://dastanekotah.persianblog.ir/

بر بال نصیم

احساس کردم خسته هستی دلم نمیاد همینجوری تنهات بزارمو برم گفتم شاید بتونم با داستانی , شعری , چیزی !!! انرژی+ برات بفرستم [لبخند] یک داستان کوتاه در چند پست قرار میدم امیدوارم لذت ببری ارزش یك لبخند در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.

بر بال نصیم

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند..... یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد. لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت. چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشی

مجتبی

سلام میگم چرا شما یه سر به برنامه ی رادیو 7 (ساعت 23:00 شبکه 7) نمی زنید ؟ فکر می کنم با حضور مجری توانمندی مثل شما برنامه از اینی که هست جذاب تر و دیدنی تر بشه !!![پلک]

بر بال نصیم

بزرگترین حکمت روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد. سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به ... دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید. و که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

بر بال نصیم

روش شناخت شیطان! روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .... توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!" ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!" " از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای ک

بر بال نصیم

ما ایرانی ها.... ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکز خریدمان در دبی است؛ استعدادمان در تهران کشف شده، اما نبوغمان در اروپا شکوفا می شود؛ برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کار در اروپا خوشمان نمی آید، در ایالات متحده آمریکا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم؛ برنامه های تلویزیونی مان از لوس آنجلس پخش و در... خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم، اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم؛ در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم؛ مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود؛ از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیتمان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم؛ در هلند عضو پارلمان و در اسرائیل رئیس جمهور می شویم، در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم؛ در تهران کنسر

بر بال نصیم

وعده پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت:.... من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

بر بال نصیم

منهم مثل شما یک وبلاگ نویس هستم و بیشتر وقتم صرف نوشتن و جمع آوری داستان های کوتاه میشود اما لذت میبرم. از شما میخواهم هر روز یکی از این داستان های کوتاه رو قرار بدید و نام داستان بعدی را در انتهای داستان بنویسید. شاد و پیروز باشید شوهر شیوانا جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند. شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد.... برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه